تبليغاتX
ماه تی تی

عشقولانه

نوشته شده توسط علیرضا و مریم در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 16:50 | لینک ثابت |

خدا هست


دانشجويي سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خدا بود. استاد پرسيد(آيا در اين کلاس کسي هست که صداي خدا را شنيده باشد؟) کسي پاسخ نداد.
استاد دوباره پرسيدآيا در اين کلاس کسي هست که خدا را لمس کرده باشد؟) دوباره کسي پاسخ نداد.
استاد براي سومين بار پرسيد): آيا در اين کلاس کسي هست که خدا را ديده باشد؟) براي سومين بار هم کسي پاسخ نداد. استاد با قاطعيت گفتبا اين وصف خدا وجود ندارد).
دانشجو به هيچ روي با استدلال استاد موافق نبود و اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذيرفت. دانشجو از جايش برخواست و از همکلاسي هايش پرسيد: (آيا در اين کلاس کسي هست که صداي مغز استاد را شنيده باشد؟) همه سکوت کردند.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را لمس کرده باشد؟) همچنان کسي چيزي نگفت.
(آيا در اين کلاس کسي هست که مغز استاد را ديده باشد؟)
وقتي براي سومين بار کسي پاسخي نداد، دانشجو چنين نتيجه گيري کرد که استادشان مغز ندارد.

 

 

 

 

 

 

 

 ميگن يه روز ده نفر داشتن توي جنگل ميرفتن. دوتاشون ميفتن توي چاه. تلاش ميكنن كه بيان بالا اما بقيه داد ميزدن كه شما نميتونيد بيخيال شين. يكيشون قبول ميكنه و ميميره. اما اون يكي همچنان تلاش ميكنه در حالي كه بازم بقيه داد ميزدن تو نميتوني. بالاخره ميرسه بالا. همه تعجب ميكنن. تازه ميفهمن كه طرف كر بوده. روي كاغذ مينويسه: دوستان از اينكه منو تشويق كردين تا بيام بالا ممنونم. پس لازمه بعضي وقتا كر بشيم

 

 

 

 

 

 

روزي پادشاهي سالخورده که دو پسرش را در جنگ با دشمن از دست داده بود، تصميم گرفت براي خود جانشيني انتخاب کند.
پادشاه تمام جوانان شهر را جمع کرد و به هر کدام دانه ي گياهي داد و از آنها خواست، دانه را در يک گلدان بکارند و گياه رشد کرده را در روز معيني نزد او بياورند.
پينک يکي از آن جوان ها بود و تصميم داشت تمام تلاش خود را براي پادشاه شدن بکار گيرد، بنابراين با تمام جديت تلاش کرد تا دانه را پرورش دهد ولي موفق نشد. به اين فکر افتاد که دانه را در آب و هواي ديگري پرورش دهد، به همين دليل به کوهستان رفت و خاک آنجا را هم
آزمايش کرد ولي موفق نشد.
پينک حتي با کشاورزان دهکده هاي اطراف شهر مشورت کرد ولي همه اين کارها بيفايده بود و نتوانست گياه را پرورش دهد.
بالاخره روز موعود فرا رسيد. همه جوان ها در قصر پادشاه جمع شده و گياه کوچک خودشان را در گلدان براي پادشاه آورده بودند.
پادشاه به همه گلدان ها نگاه کرد. وقتي نوبت به پينک رسيد، پادشاه از او پرسيد: « پس گياه تو کو؟» پينک ماجرا را براي پادشاه تعريف کرد.
در اين هنگام پادشاه دست پينک را بالا برد و او را جانشين خود اعلام کرد. همه جوانان اعتراض کردند.

پادشاه روي تخت نشست و گفت:« اين جوان درستکارترين جوان شهر است. من قبلاً همه دانه ها را در آب جوشانده بودم، بنابراين هيچ يک از دانه ها نمي بايست رشد مي کردند.»
پادشاه ادامه داد: « مردم به پادشاهي نياز دارند که با آنها صادق باشد، نه پادشاهي که براي رسيدن به قدرت و حفظ آن به هر کار خلافي دست بزند.»

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا و مریم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 23:9 | لینک ثابت |

اين وزن آواز من است اگر مرا بسيار دوست بداري شايد حس تو صادقانه نباشد
من تو را چون عشق در سر كرده ام
من تو را چون شعر از بر كرده ام
من گل ياد تو را همچون خزان
در خيال خويش پر پر كرده ام
بي وفايي كردي و عاقل شدي !
من به عشق شومت عادت كرده ام
عشق ورزيدن به تو درد است درد!
من ز درد خويش هجرت كرده ام
كمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پايان نرسد
من به كم هم قانعم و اگر عشق تو اندك، اما صادقانه باشد من راضي ام
دوستي پايدار، از هر چيزي بالاتر است
مرا كم دوست داشته باش اما هميشه دوست داشته باش
اين وزن آواز من است بگو تا زماني كه زنده اي،
دوستم داري!
و من تمام عشق خود را به تو پيشكش مي كنم

نوشته شده توسط علیرضا و مریم در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 9:20 | لینک ثابت |

نمي خوام از آسمون چيزي برات بيارم

عكستو رو قله ي هيماليا بذارم

نمي خوام از پشت ابر ماهو واست بچينم

فقط تو خواب و رؤيا تو باشي در کنارم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام تو رويام سوار ابرا بشم

تو آرزوي کالم باز با تو تنها بشم

من نمي خوام که با شعر حرفمو گفته باشم

توي خيالم واسه تو شب يلدا باشم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام فكر کني که عاشقيم يه حرفه

يه کم اگه نباشي آب مي شه ، مثل برفه

دلم مي خواد بدوني دلم مث يه درياس

به وسعت نگاهت ، عميق و خيس و ژرفه

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام بگم که چشات خود ستارس

چشات اگه نباشه ستاره بي اشارس

من نمي خوام رو کاغذ فقط نوشته باشم

ديدن روي ماهت تولد دوبارس

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام بگم که صد بار واسه تو مردم

قد تموم دنيا عاشق و دلسپردم

مي خوام خودت حس کني بدون طعم حرفت

چه قدر تو قحطي نور ، لحظه ها رو شمردم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام بهار شه ، من عاشق پاييزم

پاييز مي شه عاشق تر واسه تو اشك مي ريزم

من نمي خوام عاشقيم مثل بقيه باشه

فقط بگم فدات شم ،فقط بگم عزيزم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام با چشمام بهت بگم ديوونم

من دوس دارم بگي که ، نگو ، خودم مي دونم

من نمي خوام آخر قصه مونو بدوني

من نمي خوام زبوني بگم پيشت مي مونم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

نمي خوام از اون بالا ماهو برات بدزدم

يا که نشونت بدم عاشقيمو با غصم

من نمي خوام که دنيا فقط تو رؤيا باشه

از گلاي ارکيده قصري برات بسازم

مي خوام برات بميرم شايد که باو کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام داشتنت ،واسه من آسون بشه

نعمت با تو بودن ، اينجا فراوون بشه

من نمي خوام با خودت ، بگي که نه محاله

مريم عاشق من ، شبيه مجنون بشه

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات ، مرگو آسونتر کني

من نمي خوام بگم که بباري بارون مياد

به خاطر تو چشم گلاي رز خون مياد

من نمي خوام فكر کني حرفاي عاشقونم

همين جور آسون مي ره ، همين جور آسون مياد

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام که کوه و بشكافمش با تيشه

پر سياوشونو ببرمش با ريشه

من نمي خوام تو نامه يه قولي داده باشم

که مي مونم کنارت حتي پس از هميشه

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

نمي خوام اين نوشته ، کارا رو بدتر کنه

پلكاتو سنگين کنه ، اون چشاتو تر کنه

من نمي خوام با حرفام يه وقت دلت بلرزه

آتيش تصميممو رنگ خاکستر کنه

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام بگي نه ، مي خوام برات بميرم

براي اولين بار اجازه نگيرم

من نمي خوام فكر کني ، رها مي شم با مردن

مرگ منم مي گه که صيد توام اسيرم

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

ديگه دارم مي ميرم ببين چشامو بستم

به عشق مردن برات ، تو انتظار نشستم

من نمي خوام که قلبي براي من بشكنه

من نمي خوام بشكني ، من واسه تو شكستم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من واسه ي تو مردم ، اين حرف آخرينه

دوس ندارم به جز تو ، کسي اينو ببينه

تو توي آسمون باش ، اين جاها جاي تو نيست

تو قلب آسموني ، اينجا زير زمينه

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

من نمي خوام گل برام بياريي پرپر کني

اين شعر آخريمو يه وقت از بر کني

بقيه روزاي طلايي عمر تو

يه وقت خدا نكرده با سرزنش سر کني

مي خوام برات بميرم شايد که باور کني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کني

نوشته شده توسط علیرضا و مریم در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 23:16 | لینک ثابت |

در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من فاصله

گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم

و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

نوشته شده توسط علیرضا و مریم در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 0:32 | لینک ثابت |

فهرست اصلی
پیوندها
پیوندهای روزانه
امکانات

کلیه ی حقوق این وبلاگ توسط علیرضا و مریم محفوظ است.طراحی شده توسط Masoud Binaei.



اي دوست به جز عشق تو در سر من هوسي نيست جز نقش تو بر صفحه ي دل نقش كسي نيست
بزرگترین گالری کدهای جاوا
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com